تبليغاتX
< دست نوشته های بیتا وتینا


<-PostDate->

آینه

به یاد دارم وقتی خودم را در آینه نگاه

می کردم,چیزی به جز سادگی ودنیای

شیرین کودکی ام نمی دیدم.آن روزها

آینه با من صمیمی بود.و امروز مدتهاست

که به سراغش نرفته ام.تصمیم دارم نیم

نگاهی به دل پاکش که جز حقیقت

چیزی را نشان نمیدهد بیندازم.آری

امروز خود را در آینه نگاه کردم.دیگر

دلش را صاف و زلال ندیدم.آینه ام

دل شکسته است.دل شکسته اش را

نوازش کردم.با دستانم غبار وخاکستر

اندوهش را کنار زدم.میدانم مدت ها

بود سری به کوچه پس کوچه های

دلش نزده بودم.می دانم شاید دیگر

هیچ گاه پنجره ی چشمانش را به

رویم نگشاید.ولی من و قلبم تصمیم

گرفتیم دیگر هیچ گاه تنهایش نگذاریم.

آینه صدایم را شنید.میداند آمده ام تا

باز هم نزد او مهربانی بیاموزم.آری

نسیم,نسیم بود که توانست آرام در

گوشش زمزمه کند.آینه زمزمه ی

شادی آور نسیم را شنید.و ثانیه ها

و دقیقه ها در پی هم گذشتند تا آینه

توانست باز هم حقیقت را بر صفحه ی

سفید قلبش جاری کند.حالا هر روز به

آینه ی وجودم سر می زنم.و با شادی

خاطرات لحظه ها,دقیقه ها,ساعت ها

و سال های گذشته رامرور میکنیم.


|+| نوشته شده توسط بیتا و تینا|

مي پنداشتم كه عشق زيباست ... عاشقي زيباتر ...
مي پنداشتم كه حق زيباست ... عدل زيباتر ...
مي پنداشتم كه آزادي زيباست ... آزادمردي زيباتر ...
مي پنداشتم كه معرفت زيباست ... صداقت زيباتر ...
مي پنداشتم كه دين زيباست ... مذهب زيباتر...
مي پنداشتم كه خورشيد زيباست ... ماه زيباتر ...
مي پنداشتم كه طاووس زيباست ... يك رنگي زيباتر ...
مي پنداشتم كه خواب زيباست ... بيداري زيباتر...
مي پنداشتم كه صداي ني زيباست ... چوپان زيباتر ...
مي پنداشتم كه دست نوشته هايت زيباست ... دستانت زيباتر ...
مي پنداشتم كه زندگي زيباست ... با تو زيستن زيباتر...
اما امروز مي پندارم به تمام پنداشت هاي گذشته ام ...
مي پندارم به پنداشت هايم كه درست بوده اند يا غلط ؟


|+| نوشته شده توسط بیتا و تینا|

زندگی دوباره

کوله بارم را که پر است از بارهای روزهای تلخ جوانی جمع میکنم و آنها رابا خود به قله فراموشی میبرم وآن ها را

به ته دریاچه گذشته ها میریزم تا شاید دیگر در زندگیم نباشند . بعد کوله بارم را که خالی از هر گونه تلاش است,با

خود به قله امید میبرم تا تلاشی را که سال ها پیش از جیبم ریخته شده بود را جمع کنم تا دیگر در زندگی بار تلخ شکست ها

را به دوش نکشم.بعد به سوی درخت وقت میروم و از روی آن ثانیه ,دقیقه ها ,ساعت هاو شاید سال ها وقت هایی را که از

دست داده بودم را می چینم و بعد وقت های دیگر را که دارم و هنوز از دست نداده ام را بر درخت وقت خود آویزان می کنم,

تا شاید دیگر قدر وقت را در زندگی هر چه بیشتر بدانم. بعد به سراغ دفتر سرنوشتم می روم تا شاید بتوانم دوباره سرنوشتم را

از سر بنویسم.


|+| نوشته شده توسط بیتا و تینا|

بیماری خطرناک

             اول صبح که خورشيد دميد              

 در سرم درد شديدی پيچيد

مادرم امد و از ظاهر امر

دست بر سر زد و فرياد کشيد

وای اين طفل گرفته سرخک

بشتابيد به دادم برسيد

خواهرم گفت از اين زردی رخ

يرقان است ندارم ترديد

تا سرايت نکند در همه شهر

خانه را زود قرنطينه کنيد

پدرم گفت نه سرما خورده

بی جهت باعث وحشت نشويد

عمه جان گفت مبادا که وباست

همه از بستر او دور شويد

زن دايی گفت يقين دارم من

اين مرض نيست به غير از تيفوييد

لنگ لنگان ز در امد خان عمو

پا برهنه وسط حرف پريد

گفت ديديد نگفتم بچه ها

صبح تا شب هله هوله نخوريد

اين همه چیپس و لواشک تا پفک

نيست جز ميکرب امراض جديد

چه کنم هر چه نصيحت کردم

هيچ کس حرف حسابی نشنيد

الغرض معرکه ای بر پا شد

تا زد و دکترم از راه رسيد

ابتدا وضع مزاجم پرسيد

پس از ان نبض و تبم را سنجيد

همه اظهار نظر ها بشنفت

سر تکان داد کمی هم خنديد

گفت ناراحتی ات انژين است

ان هم از نوع ضعيفش نه شديد

تب نداری و فشارت خوب است

خطری نيست نبايد ترسيد

احتياجی به دوا و درمان نيست

چند روزی به دبستان نرويد

                ***              

همه رفتند چو خلوت شد اتاق

خواهرم خنده به لب پيش دويد

گفت ديدی که نجاتت دادم

نقشهام مو به مو اجرا شد

رفته بودی اگر امروز کلاس

از حساب هندسه بودی تجديد

                                   


|+| نوشته شده توسط بیتا و تینا|

تصمیم مهم

 

 

 

در يکي از روستاهاي ايتاليا پسر بچه شروري بود که ديگران رابا سخنان زشتش خيلي ناراحت ميکرد.


روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به پسر داد و گفت:هر بار که کسي را با حرفهايت ناراحت کردي يکي از اين ميخ ها را به ديوار طويله بکوب


روز اول پسرک بيست ميخ به ديوار کوبيد پدر از او خواست تا سعي کند تعداد دفعاتي که ديگران را مي ازارد را کم کند پسرگ تلاشش را کرد و تعداد ميخ هاي کوبيده شده به ديوار کمتر وکمتر شد


يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسي بابت حرفهايش معذرت خواهي کند يکي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد


روز ها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش امد و با شادي گفت:بابا امروز تمام ميخ ها را از ديوار بيرون اوردم!


پدر دست پدرش را گرفت و با هم به طويله رفتند پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت:افرين پسرم!کار خوبي انجام دادي اما به سوراخهاي ديوار نگاه کن ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست


وقتي تو عصباني مي شوي و با حرفهايت ديگران را مي رنجاني ان حرفها هم چنين اثاري بر انسانها مي گذارند تو ميتواني چاقويي در دل انسان فرو کني و ان را  بيرون اوري  اما هزاران بار عذرخواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب کند

 



|+| نوشته شده توسط بیتا و تینا|



Powered By blogfa - Designing By STARMAX